این بلاگ رو فقط به خاطر نگینم ساختم تا یه ذره از احساس و عشقم رو از این راه تقدیمش کنم.
این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند / غیر ما هر که باشد ترک دنیا میکند
بارها گفتم که فردا ترک دنیا میکنم / چون به یاد تو می افتم امروز و فردا میکنم
هیچکس هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا / چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها
فردا که باز هم خورشید طلوع کند ، باز من مثل همیشه ، استوارتر ، محکم تر
امیدوارانه تر ، چشم به راهت خواهم ماند ، خواهم ماند
سال ها بگذشته از میلاد من / کو یکی مردانه باشد یاد من
منو یک تنهایی و یک شمع روشن … خدایا نکند باد بیاید
برام بمون ، بهونه باش برای دل سپردن / نزار که آروم بشه یه روزی بی تو مردن
گریه نشانه ی ضعف نیست ، گاهی نشانه ی یک بخشش است
گاهی یک فداکاری ، گاهی یک ظلم ، گاهی هم نمایانگر عظمت یک عشق
برچسب:
نویسنده: محمد
چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟
وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه !
برچسب:
نویسنده: محمد

برچسب:
نویسنده: محمد

برچسب:
نویسنده: محمد

برچسب:
نویسنده: محمد

برچسب: تصاویر عاشقانه,
نویسنده: محمد

برچسب: تصاویر عاشقانه,
نویسنده: محمد
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد، هرکس به آن جا برسد می تواند وارد شود.
آن شخص وارد شد و آن جا ماند. چند روز بعد، ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده است؛ از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان نگاه می کند و به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند، یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارهانیست! بیایید و این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند»
پائولو کوئلیو
برچسب:
نویسنده: محمد
می خواستم بهت بگم چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو می دونه
چیکار کردی که با قلبم، به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه، گذشتن تازه می فهمم
تورو می خوام تموم زندگیم اینه
دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتا صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من
چیکار کردی که با قلبم، به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه، گذشتن تازه می فهمم
ترانه سرا: مونا برزویی
برچسب:
نویسنده: محمد